ساعت هم اکنون

 پیوند روز ..

 

 خانه پیوند ..

 

 جستجو در بلاگ..

جستجو در وبلاگ
جستجو

 

 خبرنامه ..

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری


 

 آمار وبلاگ..

در کل 2838




مشاوره انتشار مقاله ISI مشاوره انتشار مقاله ISI
دکتر جلالیان: روش تحقیق، آمار
تولید مقاله از پایان نامه، ویرایش مقاله
کارتون زیبای ناروتو
360 قسمت زیرنویس فارسی
طولانی ترین و زیباترین کارتون جهان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

داستان کوتاه : عجیب ترین چیز بشر

 

در رویاهایم دیدم که با خدا گفت­وگو می­کنم.

خدا پرسید: پس تو می­خواهی با من گفت­وگو کنی؟

من در پاسخ گفتم: اگر وقت دارید؟

خدا خندید و گفت: وقت من بی نهایت است.

پرسیدم: عجیب­ترین چیز بشر چیست؟

خدا پاسخ داد: کودکی­شان، اینکه آن­ها از کودکی­شان خسته می­شوند و عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدت­ها آرزو می­کنند باز کودک شوند ؛

این که آن­ها سلامتی خود را از دست می­دهند تا پول به­دست­آورند و بعد پول­شان را از دست می­دهند تا سلامتی از دست رفته­شان را باز جویند ؛

این که با اضطراب به آینده می­نگرند و حال خویش را فراموش می­کنند. بنابراین نه در حال زندگی می­کنند و نه در آینده ؛

این که آن­ها به گونه­ای زندگی می­کنند که گویی هرگز نمی­میرند و به گونه­ای می­میرند که گویی هرگز نزیستند ؛

نگاهش کردم... مدتی سکوت کردیم...


من دوباره پرسیدم: می­خواهی کدام درس­های زندگی را فرزندان آدم بیاموزند؟

گفت: بیاموزند که نمی­تواننند کسی را وادار کنند که عاشق­شان باشد. همه کاری که آن­ها می­توانند بکنند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند ؛

بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند ؛

بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می­کشد تا زخم­های عمیقی در قلب آن­ها که دوست­شان دارند ایجاد کنند اما سال­ها طول می­کشد تا آن زخم­ها را التیام بخشند ؛

بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین­ها را دارد، بلکه کسی است که به کمترین­ها نیاز دارد ؛

بیاموزند که آدم­هایی هستند که آن­ها را دوست دارند و فقط نمی­دانند چگونه احساسات­شان را بیان کنند ؛

بیاموزند که دو نفر می­توانند به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند ؛

بیاموزند که کافی نیست که دیگران را فقط ببخشند بلکه خود را نیز باید ببخشند ؛

من با خضوع گفتم: از شما به خاطر این گفت­وگو سپاسگزارم. آیا چیز دیگری هست که دوست دارید به فرزندان آدم بگویید؟

خداوند لبخند زد و گفت:

فقط اینکه بدانند من اینجا هستم «همیشه»

 

نوشته شده توسط امین در روز یکشنبه 25 شهریور ماه سال 1386 ساعت 00:23 AM

 پیوند |  چاپ |  نظرات [0]

 

 

 

شعر : بی تو

 

بی تو طوفان زده ی دشت جنونم

صید افتاده به خونم

تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

تو ندیدی

نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

چو در خانه ببستم

دگر از پای نشستم

گوئیا زلزله آمد

گوئیا خانه فرو ریخت سر من

بی تو من در همه ی شهر غریبم

بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی

بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی

تو همه بود و نبودی

تو همه شعر و سرودی

چه گریزی ز بر من

که زکویت نگریزم

گر بمیرم زغم دل

به تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدایی نتوانم ، نتوانم

بی تو من زنده نمانم

 

نوشته شده توسط امین در روز سه شنبه 20 شهریور ماه سال 1386 ساعت 01:02 AM

 پیوند |  چاپ |  نظرات [0]

 

 

 

نوشته های ماندگار جهان : حرفهای ماندگار

 

بزرگترین درس زندگی اینست که گاهی ابلهان درست می گویند ( وینستون چرچیل )
حقیقت را دوست بدار اما اشتباه را عفو کن ( ولتر )
خرابکاری یک مملکت از دو چیز است : اول نداشتن مردمان دانا و لایق ، دوم نبودن آنها در راس امور مملکت ( ولتر)
وجود نیروی تخیل یک عنصر اساسی در نوابغ است ( شوپنهاور )
تجربه همیشه به نفع انسان نیست ، زیرا هیچ حادثه ای دو بار به یک شکل اتفاق نمی افتد ( وینستون چرچیل )
در میان تراژدیهای بشر ، گناهی از این بزرگتر نیست که شخصی ریا کار باشد ( فرانسیس بیکن )
ناتوانان نمی توانند راستگو باشند ( آلبر کامو )
جائی که عشق هست ، خدا هست ( لئو تولستوی )
اگر خدائی نباشد باید او را اختراع کرد ، اما تمامی طبیعت فریاد بر می آورد که خدا هست ( ولتر )
بدبخت ترین و مفلوکترین انسان کسیست که به عدم تصمیم گیری عادت کرده است (ویلیام جیمز )
من همه چیز خود را به گرسنگی ها و مشقات ایام جوانی مدیونم ( ناپلئون بناپارت )
از نادانان بیش از متقلبان باید ترسید ( ملکه کریستینا )
اگر در تمام جهان یک ذره ی بی مقدار از قوانین گیتی متابعت نمی کرد ، مدتهای مدیدی بود که جهان ما دیگر این جهان نبود ( موریس مترلینگ )
انسان یگانه جانداریست که می داند میمیرد ( آندره مالرو )
بهترین زمان برای کنترل احساس ، لحظه ی شروع آن است ( آنتونی رابینز )
بشر وقتی از امید و رؤیا دور بماند ، مرده ای بیش نیست ( سقراط )
مرد بزرگ به خود سخت می گیرد و مرد کوچک به دیگران ( کنفسیوس )
هر قدر کسی را بیشتر دوست دارید ، کمتر مغرورش کنید ( مولیر )
عوام ثروتمندان را محترم میدارند و خواص ، دانشمندان را ( افلاطون )
نعمت های خویش را بشمار نه محرومیت ها را ( دیل کارنگی )
پیری انسان به پیری شرائینش بستگی دارد و جوانی او به افکارش ( ویل دورانت )
صورت شما کتابیست که مردم می توانند از آن چیز های عجیب بخوانند ( ویلیام شکسپیر )

کسی که که از سه هزار سال بهره نگیرد همچنان تهیدست باقی می ماند. "گوته"


برای یک زندگی خوب: مثل سگ کارکن، مثل اسب بخور، مثل روباه فکر کن و مثل خرگوش بازی کن.
(جرج آلن)


اگر از فردی بخواهند که رفتگری کند، او باید خیابانها را تمیز کند، حتی اگر میکل آنژ روی آن نقاشی کرده باشد، یا بتهوون روی آن نت موسیقی نوشته باشد و یا شکسپیر روی آن شعر نوشته باشد. او باید خیابانها را آنچنان تمیز کند که در روز قیامت تمام فرشتگان زمین و آسمان بگویند: او رفتگری بود که کارش را درست انجام داد.
(دکتر مارتین لوترکینگ)

 

نوشته شده توسط امین در روز یکشنبه 18 شهریور ماه سال 1386 ساعت 02:15 AM

 پیوند |  چاپ |  نظرات [0]

 

 

 

قطعه ادبی : گفتگو با خدا

 

در خواب کتاب گذشته ام را باز کردم و روزهای سپری شده عمرم را برگ به برگ مرور کردم . به هر روزی که نگاه می کردم ، در کنارش دو جفت جای پا بود. یکی مال من و یکی مال خدا . جلوتر می رفتم و روزهای سپری شده ام را می دیدم . خاطرات خوب ، خاطرات بد ، زیباییها ، لبخندها ، شیرینیها ، مصیبت ها، ... همه و همه را می دیدم .

 

اما دیدم در کنار بعضی برگها فقط یک جفت جای پا است . نگاه کردم ، همه سخت ترین روزهای زندگی ام بودند . روزهایی همراه با تلخی ها ، ترس ها ، درد ها، بیچارگی ها .

با ناراحتی به خدا گفتم : «روز اول تو به من قول دادی که هیچ گاه مرا تنها نمی گذاری . هیچ وقت مرا به حال خود رها نمی کنی و من با این اعتماد پذیرفتم که زندگی کنم . چگونه ، چگونه در این سخت ترین روزهای زندگی توانستی مرا با رنج ها ، مصیبت ها و دردمندی ها تنها رها کنی ؟ چگونه ؟»

 

خداوند مهربانانه مرا نگاه کرد . لبخندی زد و گفت : « فرزندم ! من به تو قول دادم که همراهت خواهم بود . در شب و روز ، در تلخی و شادی ، در گرفتاری و خوشبختی .

من به قول خود وفا کردم ،

هرگز تو را تنها نگذاشتم ،

هرگز تو را رها نکردم ،

حتی برای لحظه ای ،

آن جای پا که در آن روزهای سخت می بینی ، جای پای من است ، وقتی که تو را به دوش کشیده بودم !!!»

 

نوشته شده توسط امین در روز یکشنبه 18 شهریور ماه سال 1386 ساعت 01:35 AM

 پیوند |  چاپ |  نظرات [0]

 

 

 

قطعه ادبی : آنکه

 

آنکه در تاریکی غمناک فلبم باورم کرد ناگهان به دست آتشی خاکسترم کرد آنکه در اوان خود کشی سایه سرم بود عاقبت در سایه غم بی چاره ام کرد آنکه زخم کهنه ام را مرحمی بود عاقبت درد زخمهایم را فزون کرد.

 

نوشته شده توسط امین در روز شنبه 17 شهریور ماه سال 1386 ساعت 11:57 AM

 پیوند |  چاپ |  نظرات [2]

 

 

 



آخرین مطالب


 مباحث ..


  • شعر
  • داستان کوتاه
  • نوشته های ماندگار جهان
  • قطعه ادبی


بایگانی ..




قالب سلز